توقع داشتم امروز رو ب بهترین شکل ممکن بگذرونم ولی نشد.نه درس خوندم و نه حتی تفریح.تنها کاری که شاید وقت گذاشتن براش بیهوده نبوده یادگیری چنتا نکته برای کسب و کار اینترنتی بود که اونم اولا برای کسی مثل من زمان بر خواهد بود و ثانیا من این کارو برای خواهرم میخوام و میخوام یاد بگیرم تا بهش یاد بدم و وقت گذاشتن براش اونم در این حد ارزش نداشت.

داشتم فکر میکردم به اینکه امروزو هدر دادم و یهو خندم گرفت چون من اکثر روزامو هدر دادم و این هدر دادن عادتم شده طوری ک روزی ک خوب زندگی میکنم تعجب میکنم و انگار ترک عادت کردم.حساب کردم دیدم من ۹۶۷۳روز و شب زندگی کردم.ک تقریبا میشه۸۰۶ماه و ۱۳۸۱هفته و ۲۶/۵سال.

بعید میدونم حتی۹۰۰روز یعنی ب اندازه ده درصد عمری ک تا ب امروز داشتم رو خوب زندگی کرده باشم و راستش حتی بنظرم من ۹۰ روز خوب هم نداشتم ۹۰ روزی ک از خودم رضایت داشته باشم یعنی من حتی یه درصد نتونستم خودمو راضی نگه دارم.یا من کمال طلبم یا واقعا یه جای کارم میلنگه.

یک عمر برنامه ریزی هایی ک به جایی نرسوندم.تنها یه بار تو زندگیم واقعا با نظم جلو رفتم و اونم دوران کنکورم بود ک نسبت ب قبل و بعد خودم خوب بودم اما باز نسبت ب دیگران اگه بسنجم اون موقعم پرفکت نبودم.

منم مثل میلیاردها انسان دیگه هیچ وقت خود واقعیمو نشد ک نشون کسی بدم.یه جاهایی به بدترین شکل ممکن قضاوت شدم و گاهی ب بهترین شکلش جوری ک تصوراتی از من در ذهن بعضیا بوجود اومده ک هرگز واقعیت نداشته.

افکارم مغز و ذهن و روحم رو آزار میدن.

اینجا تنها جاییه ک میتونم گریه کنم گلایه کنم جیغ بزنم دعوا کنم و کسی نبینه.کسی اگه سرزنشم کرد میتونم بگم برو و برنگرد ولی زندگی واقعی این شکلی نیس.این جاییه ک میتونم بنویسم بعضی افکار من بعضی اعمال من شدن افکار و اعمال وسواسی یا همون OCD .یعنی من بعضی کارا رو علیرغم میل باطنیم انجام میدم و بهش فکر میکنم.از جمله مهمترین و از اون آزاردهنده هاش حمله به جوش و موی زیرپوستی تو بدن و صورت اطرافیان و خودمه.من در برابرش نمیتونم مقاومت کنم.میدونم بده میدونم زشته.برای طرف مقابلم آزاردهنده اس و تصویری ک از من تو ذهن دیگران ساخته میشه رو خراب میکنه،اما بازم یه چیزی ک واقعا نمیدونم از کجا ریشه گرفته راحتم نمیذاره و باعث میشه با دست زدن ب جوش و تخلیه اش احساس سبکی بکنم.این چیزی بود ک شاید هیچ وقت حتی ب میم و خواهرام نتونسته بودم کامل توضیحش بدم اما الان نوشتم ک شاید آرومتر شم.

فکر وسواسی دیگه بعضی گناهاس.من چند ماهی میشه ک فهمیدم گناهام از بدذاتیم منشا نمیگیره بلکه خیلیاش( و نه همش) مثل یک بیماری وسواس در من نهادینه شده.مثلا یکی ک خیلی خیلی دروغ میگه و نمیتونه در مقابلش مقاومت کنه این دیگه از گناهکار بودن ب بیمار بودن رسیده.مثل معتادی ک اولش اشتباه باعث کشیدن مواد میشه ولی بعدش میشه بیمار.منم حس میکنم چنتا گناه(شاید سه تا از مهمترین گناهام) به شکل OCD وار برام تکرار میشن و با اینکه ازشون متنفرم باز ب سمتشون میرم و بدون انجامشون آروم نمیگیرم.

شاید وقتشه ب جای زانوی غم بغل گرفتن و عذاب وجدان بابت گناهام به این باور برسم که در درجه اول یه بیمارم که باید درمان بشم.و از طرفی چون پزشکم هستم و از روانپزشکی هم سردرمیارم امیدوارم بتونم بدون نیاز به دارو و مراجعه ب متخصص اینا رو درمان کنم.خیلی تصویر زشتیه یهو وسط جمع میپرم رو صورت میم و میخوام جوششو بترکونم.اینا باید درمان بشن.من باید خوب بشم.